جملات ادبی و نغز ارسالی دوستان
نغز یکم
معلم به "خط فاصله" می گفت "خط تیره" می دانست
فاصله چه به روزگار آدم ها می آورد.
نغز دوم
حرص نزن . . . کفن جیب ندارد.
نغز سوم
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ شيرازي
اگر
آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي
بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و
بخارا را
صائب تبريزي
اگر
آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا
را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
شهريار
نغز چهارم
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد
دکتر گفت به فلان سیرک برو .
آنجا دلقکی هست اینقدر تو را می خنداند تا غم از یادت برود
مرد لبخند تلخی زد و گفت :
من همان دلقکم دکتر
نغز پنجم
حیوانات مختلفی در یک مزرعه روز را با خاطرات خوب و بد از یکدیگر به شب می رساندند روزی موش در راهی که تردد می کرد چشمش به تله موشی افتاد که با طعمه ای لذیذ در مسیرش خود نمایی می کرد به بقیه حیوانات خبر داد گفتند مشکل توست از ما کاری بر نمی آید فردایش ماری دمش به تله افتاد و سخت زخم برداشت باری زن صاحب خانه را که از کنارش می گذشت نیش زد از گوشت مرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای مهمانانی که عیادت آمده بودند سر بریدند و گاو را برای مراسم ترحیمش کشتند و موش از سوراخ دیوار ناظر مشکلی بود که به دیگران ربطی نداشت!
نغز ششم
صبر کن سهراب!!
گفته بودی قایقی خواهی ساخت ...
قایقت جا دارد!؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم
نغز هفتم
وقتی خداوند مشکلت را حل می کند به توانایی اش ایمان داری
و وقتی خداوند مشکلت را حل نمی کند به توانایی ات ایمان دارد
نغز هشتم
زندگی رقص واژگان است . . . یکی به جرم تفاوت تنهاست . . . یکی به جرم تنهایی متفاوت است . . . !
نغز نهم
یکی خواست همسر خود را طلاق دهد به وی گفتند: او چه عیب دارد؟
گفت: آیا کسی عیب همسر خود باز گوید! پس از آن که زن را طلاق داد
پرسیدند: حالا بگو چه عیبی داشت؟ گفت: آیا کسی عیب زن مردم را باز گوید.
نغز دهم
جاهلی رفت کتابخانه کتابی را از مقابل کتابدار برداشت و آن را بعد از چند ساعت
مطالعه به کتابدار نشان داد و گفت: این کتاب خیلی شخصیت داخلش است ولی
محتوی ندارد.
کتابدار نگاه معنی داری به او انداخت و گفت: دفتر تلفن رو بگذار سر جایش!
نغز یازدهم
ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند و چون دریا آرام شد خود را اسیر
تور صیادان یافتند، تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است، دل انسان باید
آرام باشد نه محیط دور و برمان.
نغز دوازدهم
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار ابر بهاری ببار، کافی نیست
چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست
نغز سیزدهم
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم مهدی اخوان ثالث
نغز چهاردهم
همى بشنو كه گويد هاتفى دنيا به يك ارزن نمى ارزد
به يك دم عمر اين چندين ، به بر چيدن نمى ارزد
به گل چينان اين گلشن همى گويد چنين هاتف
كه اين گلزار و اين گلشن ، به گل چيدن نمى ارزد
بگو اى باغبان بلبل ننالد زين سپس ديگر
كه كوتاه است عمر گل ، به ناليدن نمى ارزد
مخند اى ترا تا هست فرصت ، فكر خود مى كن
اجل در پى عمر است ، به خنديدن نمى ارزد
مگردان ديده را در سير اين دنياى بى حاصل
به حال خود دمى بنگر كه اين دنيا به يك ديدن نمى ارزد
لباس دنيوى بيرون كن و پشمينه مى پوش
لباسى را كه بايد كَند، به پوشيدن نمى ارزد
همه شب تا به كى اى ديده در خوابى و در غفلت
دمى بيدار شو كه اين شب ، به خوابيدن نمى ارزد
نغز پانزدهم
اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری
آورده است وعده پاییز دیگری
ویرانه های خانه من ایستاده اند
چشم انتظار حمله چنگیز دیگری
نغز شانزدهم
|
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:بهلول، چه می سازی؟بهلول با لحنی جدی گفت:بهشت می سازم.همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:آن را می فروشی؟!بهلول گفت:می فروشم.قیمت آن چند دینار است؟صد دینار.زبیده خاتون گفت:من آن را می خرم.بهلول صد دینار را گرفت و گفت:این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:به تو نمی فروشم.هارون گفت:اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.بهلول گفت:اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.هارون ناراحت شد و پرسید:چرا؟بهلول گفت:
|
نغز هفدهم
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپهای گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیشبینیاش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پینهای چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم.
تنها برو!
دکتر علی شریعتی
نغز هجدهم
تا که احساس کنی عمر چنان می گذرد
از صدای گذر آب چنان می فهمی
تندتر از آب روان عمر گران می گذرد
نغز نوزدهم
کتاب زندگی چاپ دوم ندارد پس تا می شود در نوشتن آن دقت به خرج دهید.
نغز بیستم
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه
سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.
پس
براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند
چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش
نشود.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاك
هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي
آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد.
روستايي ها همينطور به زنده به
گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه
داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت کشاورز و روستائيان از چاه بيرون
آمد ...
نغز 21
واعظــــــی پرسید از فرزند خویش
هیج می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
گفت زین معیار انــــــدر شهــــــرما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست
پروین اعتصامی
نغز 22
هیچ کس ندانست که کوه:
چون سنگ بود تنها شد!
یا چون تنها بود سنگ شد ...
نغز 23
هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد،
اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسان ها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد.
نغز 24
هر که در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید
چه آن کس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان
ابوالحسن به نان ارزد.
- ابوالحسن خرقانی
نغز 25
تو که ما را به هر سو می دوانی
دل ما را به سویت می کشانی
نگاهی کن که هم رنگ تو گردیم
تو که تغییرها را می توانی ...
شعر از آقای سجادی زاده
نغز 26
رسول خدا (ص):
هر که تجارت می کند باید از پنج چیز دوری گزیند و گرنه اصلا
خرید و فروش نکند:
ربا ،
قسم خوردن ،
کتمان عیب ،
تعریف از کالایی که
می فروشد
و بدگویی از کالایی که می خرد كافى، ج 5، ص150
نغز 27
بیشتر ما (انسان ها) همیشه جایی را که در آن دوران کودکی را گذرانده ایم دوست داریم حتی اگر کویر باشد زیرا خاطراتی را برایمان زنده می کند که اکنون حسرتش را می خوریم . . . صداقت کودکی . . . فکر و خیال راحت . . . دوری از تجملات . . . خوش بینی و آرزوهای دست یافتنی ... و خدا را در یک قدمی خود دیدن . . .
نقل است شاه عباس صفوي، رجال كشور را به ضيافت شاهانه ميهمان كرد و به خدمتكاران دستور داد تا در سر قليان ها بجاي تنباكو، از سرگين اسب استفاده كنند. ميهمان ها مشغول كشيدن قليان شدند و دود و بوي پهنِ اسب، فضا را پر كرد اما رجال از بيم ناراحتي شاه پشت سر هم بر ني قليان پُك عميق زده و با احساس رضايت دودش را هوا مي دادند! گويي در عمرشان، تنباكويي به آن خوبي نكشيده اند!
شاه رو به آنها كرده و گفت: «سرقليان ها با بهترين تنباكو پر شده اند. آن را حاكم همدان برايمان فرستاده است.»
همه از تنباكو و عطر آن تعريف كرده و گفتند: «براستي تنباكويي بهتر از اين نميتوان يافت.»
شاه به رئيس نگهبانان دربار، كه پك هاي بسيار عميقي به قليان مي زد، گفت: « تنباكويش چطور است؟»
رئيس نگهبانان گفت: «به سر اعليحضرت قسم، پنجاه سال است كه قليان مي كشم، اما تنباكويي به اين عطر و مزه نديده ام!»
شاه با تحقير به آنها نگاهي كرد و گفت: «مرده شوي تان ببرد كه بخاطر حفظ پست و مقام، حاضريد بجاي تنباكو، پِهِن اسب بكشيد و بَه بَه و چَه چَه كنيد.»
ادامه دارد
جعفر کشته گر